نوشته دوست خوبم مسعود نیکخو
لبخند ژکوند
برای دزدیدن تابلوی مونالیزا از موزه لوور احتیاجی به پوشیدن لباسهای قرون وسطایی نبود ولی لئو این کار را کرد.
لئو:آماده ای؟
-آره
سیگارم را خاموش کردم و وارد شدیم تنها مشکل این بود که من تا به حال به موزه لوور نرفته بودم و نمیدانستم که تابلو مونالیزا کجاست.لئو جلو میرفت و من پشت سرش.شروع کردیم به دور زدن داخل موزه و با چراغ قوه تابلوها را یکی یکی چک می کردیم.سه ساعت وقت داشتیم تا تابلو را پیدا کنیم.در اولین راهرویی که رفتیم تابلو را دیدم فکرمی کردم احتمالا باید در آخرین دقایق باقیمانده پیدا شود ولی تابلو روبرویم بودوبه من لبخند میزد.وقت زیادی داشتیم پس یک سیگار روشن کردم و ایستادم .محو حالت تابلو بودم که به شدت طبیعی بود احساس می کردم حالت لبهای خانم ژکوند دائما در حال تغییر است و حالت خنده اش کاملا مثل یک انسان زنده بود.
به کمک لئو تابلو را از روی دیوار پایین آوردیم لئو سیگار خواست و من هم به او دادم مثل همیشه روی آنرا با آب دهان خیس کرد بعد روشنش کرد.
***
***
برای اولین بار بود که می دیدم سیگار میکشد.مدل ریشهایش هنوز همانطور بود ولی آن یکی با آن ریش زیر لبش امروزی بود.لئو لباسهایش هم مثل سابق بود.خوشحال بودم که بعد از این همه سال دوباره میدیدمش.
از اول به نظر می رسید که آن یکی رئیس باشد ولی لئو با حالتی آمرانه به او گفت برود و نگهبانی بدهد.
وقتی رفت شروع کرد به نوازش من و من هم از رضایت لبخند میزدم
ناگهان شروع کرد به ناسزا گفتن به پیشرفت علم و تکنولوژی. جلوی لبخندم را گرفتم
با عصبانیت شروع کرد به صحبت کردن:- توباید به من میگفتی چرا نگفتی؟ چرا؟
متوجه حرفهایش نمیشدم . گفتم از چی صحبت میکنی؟
- توی روزنامه ها نوشتن که تحقیقات جدید روی تابلو نشون میده که خانم ژکوند موقع کشیده شدن تابلو حامله بوده
لبخندی از افسوس روی لبهایم نشست خیلی سعی کرده بودم که موضوع را با لئو درمیان بگذارم اما نمی شدآنقدر محو کشیدن من بود که اگر میگفتم ممکن بود نتواند تابلو را تمام به این زیبایی بکشد.
ترجیح دادم چیزی به تو نگویم تا تابلو تمام شود.ولی تو بعد از کشیدن تابلو به سیسیل رفتی و دیگر بر نگشتی.
تمام ماجراهایی که در نبودن لئو اتفاق افتاد را برایش تعریف کردم از به دنیا آمدن فرزندش و بزرگ کردن او با سختی.
بعد از شنیدن قضایا دیگر آن حالت عصبانی را نداشت و من هم از این که بالاخره رازم را با او در میان گذاشته بودم میخندیدم.
وقتش داشت تمام میشد و دیگر نمیتوانست آنجا بماند.سراغ فرزندش را گرفت
گفتم:برای اینکه رازمان فاش نشود نام فامیلی اش را تارانتینو گذاشتم که نام فامیلی مادرم بود.
نگذاشت ادامه بدم به سرعت مرا بغل کرد و با هم از موزه خارج شدیم
***
***
سیگاری با هم کشیدیم و بعد لئو دستمزدم را داد و برای همیشه با هم خداحافظی کردیم.
29بهمن 85
این داستانو منو دوستم مسعود پارسال در مشهد نوشتیم (مسعود نیکخو احمد پولادزاده)
سیفون

نکته:بیشتر آدما وقتی از خواب بیدار می شن اولین کاری که انجام میدن رفتن به توالته . این یه واقعیته نه یه توهم و البته بعد ها همین واقعیات میتونن تبدیل بشن به.....
اصلا از این که وسایل کار روزمره ام برای فردا خاطره اند راضی نیستم در واقع همین احساس عدم رضایت بوده که خاطرات یکدستم را به تنفرات یکدست تبدیل کرده از اینجا به بعد زمان تقریبا مثل همیشه یکدست نیست . ثانیه ها یکدست نیستند از اینجا به بعد یک ثانیه ممکن است یک دقیقه یا کمتر یا حتی بیشتر طول بکشد ............
(خمیازه ی صبح ناگهان روی خودکار آبی ام می افتد وبر روی تمام ابهامات چند لحظه ی پیشم خط می کشد. باگذاشتن دست راستم جلوی دهانم خمیازه را به کنترل خودم در می آورم و آرام آرام در همین حالت وارد توهمات غیر یکدستم می شوم . )
با ته خودکارم گوش چپم رو پاک می کنم . امروز می خوام از تمام پیراهن های یکدست ‚ شلوارهای یکدست و دست بند های یکدست فرار کنم . بدون هیچ پیش فرضی و البته نه طبق عادت همیشگی به سمت توالت می رم .به توالت که می رسم به آینه کثیف توالت پناه می برم . همینطور که به آینه خیره شدم..... زیپ شلوارم و دکمه های پیرهنمو باز می کنم . اینطوری می تونم درک بهتری از اوضاع توالت داشته باشم!. خودکارو! به دست دیگرم می دم و سعی می کنم در حاشیه روزنامه جام جم پارسال که گرفته بودمتا با هاش آینه توالت رو پاک کنم یکدست تر بنویسم .
روزنامه را با دست دیگرم بر می دارم و سعی می کنم آینه را با آن پاک کنم . خیلی خجالت می کشم . سرم را پایین می اندازم و از توهمات یکدستم فرار می کنم .می دوم توی حیات ‚ یک مشت آب از حوض بر می دارم و داخل گلدان شمعدانی ام می ریزم . سعی می کنم نفس عمیقی بکشم البته که هوای اینجا هیچ تفاوتی با آنجا ندارد.دمای هوای هر دو مکان یکسان و دقیقا برابر دمای ریه های من است برای همین فقط ریه ها پر وخالی می شوند .هیچ هوایی را داخل آن ها احساس نمی کنم . یکدستم را از حیات بر می دارم و با آن سیفون را می کشم حالا آینه یکدست تر به نظر می رسد و من دیگر خجالت نمی کشم ‚ سرم را بالا می گیرم و سعی می کنم هیچ پیش فرضی برای انجام کارهای آینده نداشته باشم . از توالت بیرون می آیم و استکا ن ها را که با نظم خاصی ‚ یکدست روی میز چیده شده اند را به هوا پرتاب می کنم .دوباره اما این بار با احتیاط به توالت بر میگردم . به نظر می رسد آینه شاید کمی شادتر هم شده باشد (می تونه به دلیل کشیدن سیفون و یا شاید هم به خاطر روزنامه جام جم پارسال که عکس یک گلدان شمعدانی رو انداخته توی آینه... باشه! )
نکته:به نظرم آینه توالت خلاصه ای از واقعیات را بصورت کاملا آشفته ای در خود داشت .
نه! ازاول همه چیز را مرور می کنم : یکدست روزنامه ‚ یکدست استکان که روی میز چیده شده اند‚آینه ‚ سیفون ‚ در توالت که حالا من روبرویش ایستاده ام . ................
آینه شاید بتواند صورتم را اصلاح کند شاید هم تا اندازه ای یکدست تر خط ریشم را شبیه آدم های روزنامه جام جم خوان بکند . نه اصلا انگیزه ای برای تکرار واقعیت های یکدست در آینه ندارم . تقریبا به همین دلیل است که آینه را به هوا پرتاب می کنم . توالت هم که به طرز مبهمی شاید فرنگی باشد شاد و البته با آینه به هوا پرتاب می شود .
حالا یعنی همین حالا روبروی در نیمه باز توالت ایستادم . دست راستمو به بند سیفون و دست چپمو خیلی ناشیانه به دستگیره ی توالت تکیه دادم . گرمی خونی که از گوشه لبم سرازیر شده رو کاملا حس می کنم . حتما ناشیانه صورتمو تراشیدم ! . خوشحالم که لااقل لبم از یکدستی در اومده . دستمو از روی بند سیفون بر می دارم و سر خوشانه به هوا پرتاب می کنم . حالا یکدست بیشتر ندارم .با تنها دست با قیمونده صفحه روزنامه جام جم پارسالو ورق می زنم . همین طور که در حال ورق زدن روزنامه جام جم هستم دستم به گلدون شمعدونی روزنامه گیر می کنه و گلدون شمعدونی هم به هوا پرتاب می شه. روزنامه رو خوب برانداز می کنم به نظر می رسه روزنامه جام جم تا حدودی از یکدستی نجات پیدا کرده .......
تکه های گلدان را در خرده شیشه های آینه تارو کمی شاد روی زمین می توانم ببینم ‚ خاک روی لباسم را پاک می کنم . (به طرز مبهمی احساس می کنم که باید سیفون را یکبار دیگر بکشم و کلمات یکدست روزنامه جام جم پارسال را فراموش کنم .)
زیپ شلوارم را بالا می کشم .دستم را بو می کشم . خوشحالم که دیگر بوی ماهی گندیده و خاک گلدان شمعدانی نمی دهد . روزنامه را از روی زمین بر می دارم و با آن خون و خاک ناشی از شکستن گلدان و آینه و استکان ها را پاک می کنم . کارم تقریبا تمام شده . به سمت پنجره خیز بر می دارم شاید هنوز کمی برای پریدن توی خیابانی که همه صورتشان را تراشیده اند و گوشه لبشان را چسب زده اند زود باشد .
حالا خیلی زودتر دیر می شه! و من فرصتی برای تماشای خیابون های شهر پیدامی کنم ‚ البته تمام سعیمو می کنم تا چشمام از عبور و مرور ماشین ها فاصله داشته باشن. مغازه ی تلویزیون فروشی حاشیه خیابون نظرمو جلب می کنه .یکی از تلویزیون ها نصویر مردیو داخل توالت در حال کشیدن سیفون نمایش میده.تا حدودی خیالم از خودم و البته کشیدن سیفون راحت می شه.برای اطمینانم که شده دوباره دستمو بو می کشم هیچ اثری از بوی خاک گلدان شمعدانی روی دستم نیست برای اولین ماشینی که از جلوی من داره عبور میکنه دست بلند می کنم و اولین ماشینی که از جلوی من در حال عبوره برا م می ایسته.بدون اینکه چیزی بگم سوار می شم.راننده نمی دونه کجا میره ماشینم نمیدونه منم زیاد مطمئن نیستم .شاید از صفحات روزنامه های دیگه دیدن کنم یا شاید هم از مغازه روزنامه فروشی سراغ روزنامه جام جم پارسال رو بگیرم(ماشین مدت هاست که راه افتاده)به طرز عجیبی احساس می کنم که تمام خونه های اطراف خیابون حوض دارن.(احتمالا با گلدان های شمعدانی در کنارش)ما در حال عبور هستیم و این احساسات دیگه اهمیتی نداره .آقای راننده هم با حرکت سرش حرف منو تائید می کنه.نگاه خاصی به من میندازه به این معنی که شاید منم دوست داشته باشم به صف عبور و مرور کنار خیابون ملحق بشم ! نگاه خیرش بعد از یه مدتی آزار دهنده میشه.به چهار راه می رسیم و راننده هنوز به من خیره مونده اصلا حواسش به چراغ راهنمایی نیست و همینطور به راهش ادامه میده.کامیون حمل زباله های هسته ای جلوی ماشین ما می پیجه.دسم رو از عقب به سمت راننده پرتاب می کنم تا شاید بتونم راننده رو متوجه خطر بکنم ولی دسم به آیینه جلوی ماشین گیر میکنه و آیینه به هوا پرتاب میشه.راننده اصلا متوجه خطری که ممکنه بر اثر تشعشع زباله های هسته ای برامون بوجود بیاد نیست.بلخره راننده متوجه میشه و می خاد ترمز کنه ولی خیلی دیر شده و ما به کامیون حمل زباله های هسته ای برخورد می کنیم و هممون به هوا پرتاب میشیم . در همین حالت که داریم به هوا میریم چشمم به مغازه تلوزیون فروشی میفته..همونکه یکی از تلوزیون هاش مردی رو در حال کشیدن سیفون نشون میداد!
با تمام وجود فریاد میزنم که زودتر سیفون رو بکشه ولی احساس میکنم تا اون مرد (که به طرز فجیعی شبیه راننده ماشینه و البته علاقه عجیبی هم به شمعدونی داره) بخاد سیفونو بکشه خیلی زود دیر میشه(تازه اگه واقعا بخاد!)
در حالیکه دست راستم را به دستگیره توالت تکیه داده ام با دست چپم سریع سیفون را می کشم.

امروز پنج شنبس و هر چی می گردم نمی تونم فندکمو پیدا کنم اصلا ولش کن بگذریم !
((نه می خندید نه گریه می کرد درست مثل یک آدم آهنی که پر آبش کرده باشن شده بود روزا به محض اینکه غروب می شد می زد از خونه بیرون و نصفه شب می اومد خونه می رفت دراز میکشید رو قالی پای ضبط صوت و گوش هاشو به زور فرو می کرد تو سوراخ های هد ست طوری که هیچ صدایی رو به جز صدای آهنگ نمی شنید بعضی وقتها حتی بالشتم زیر سرش نمی ذاشت. چشماشو می بست یا شایدم خودشون بسته می شدن، می رفت تو عالم خودش، اصلا براش مهم نبود که توی این خونه پنج نفر دیگه هم زندگی می کنن . هر یه دقیقه یه سیگار ازتو پاکت بغل دستش در می آورد و آتیش می کرد منم مجبور بودم برم جا سیگاری واسش بیارم .من یکی که فکر می کنم اون تو یه دنیای دیگه زندگی می کرد. بعضی وقتا اونقدر تو دنیای خودش فرو می رفت که نمی فهمید آتیش سیگارش به فیلتر رسیده و دستشومی سوزوند. نه حالا دیگه مطمئنم که تو یه دنیای دیگه زندگی می کرد . اون یکی و نصفی آدم بود یکیش که خودش بود نصفشم پدره .هر وقت می خواستم باهاش صحبت کنم چرت و پرت می گفت حرفاش همشون تکراری بودن و از چند جمله بیشتر نمی شدن. مثلا می گفت تو خدمت یه هم خدمتی داشته که ودکارو با نی می خورده ،مثل اب میوه . به نظر اون هم خدمتیش خیلی مرد بوده نه به خاطر اینکه وتکا رو با نی می خورده نه به خاطر اینکه اونم تو یه دنیای دیگه زندگی می کرده . بعضی وقتا هم می گفت :وقتی فندک نباشه سیگاری هم نیست .سیگار و فندک (منظورش از فندک همون آتیشه)خیلی به هم وابستن مثل آدم به دنیا . تا دنیایی نباشه آدمی هم نیست . تا آدمی هم نباشه دنیایی هم نیست.فندکم که نباشه سیگارم نیست ))
خانه ای که ما در آن زندگی می کنیم در طبقه ی دوم یک آپارتمان هفت طبقه واقع شده . از تمام همسایه ها فقط زن بیوه ای که با سه کودکش در طبقه ی سوم زندگی می کند با ما در ارتباط است . از سه بچه ی خانم پرستار دو تا یشان به آقای دکتر تعلق دارند و سومی را هنوز هیچ کس نمی داند با چه پدری به این دنیا آمده .
( یه طرف نوار تموم شده ولی هنوز نتونستم مجابش کنم دستمو بگیره )
آنقدر نئشه ام که نای عوض کردن نوار را ندارم . انگار که توی یک دنیای دیگر زندگی می کنم دنیایی که هیچ چیز واقعی ندارد. انگار همین دو روزپیش بود که پدرم به کارون سپرده شد . همان روز باید با پدرم می رفتم .)
((پنج شنبه روی ثانیه ها علامت گذاشته بود هر ثانیه به اندازه ی یک روز می گذشت و من جوش وخروش همیشگی را نداشتم نه صدایی بود و نه آوازی من یعنی کارون))
تنها ناراحتی کارون شاید از این بود که هر روز بدون اجازه آبش را به رگ هایم تزریق می کردم . با فشار یک سرنگ احساس می کردم تمام پدرم در من تزریق میشود من باور دارم که کارون در من جریان دارد،هر روز یعنی پنج شنبه (کارون بد جوری بوی پدرم را می داد).
پنج شنبه صبح می شود . مادرم خیلی وقت نیست که بیدار شده .مثل همیشه بدون اینکه به من اعتنایی بکند یک راست به آشپزخانه میرود . هوا کاملا روشن شده .صدای گریه ی بچه ی سومی زن طبقه سومی از توی راه پله پائین می آید محکم می زند توی گوش راستم . مادرم از آشپزخانه بر می گردد(گمانم چای حاظر شده )با همان نگاه همیشگی نگاهی که یعنی تو اصلا نیستی نگاهی که یعنی باید با پدرت می رفتی از کنار من می گذرد .همه بیدار می شوند رادیو هم به زرت زرت می افتد . همه یکی یکی از کنار من می گذرند با همان نگاه همیشگی همه یعنی پنج نفر :١-برادر کوچک٢٬-خواهر بزرگ ٣٬-خواهر کوچک ۴٬-مادر٬ ٥-مادربزرگ. هیچ حرفی در حظور من ردو بدل نمی شود نگاه های همه یک معنی دارد یعنی من هستم ولی ای کاش نبودم . من هم هستم . پنج شنبه هم هست ولی نگاه ها همه یعنی من نباید باشم ولی پنج شنبه باید باشد . جای تزریق های مداوم کارون زخم شده و دارد عفونت می کند . هرزگاهی هم به خارش می افتد . تلویزیون برنامه ای برای دیدن ندارد رادیو روشن است . صدای موزیک تند خیلی دوست دارد که خانه را به جنب وجوش بیاورد . ولی هیچ جنب و جوشی نیست . مثل همیشه ساعت هفت صبح صدای بسته شدن در آپارتمان طبقه ی سوم بلند می شود می آید پائین و بعد دلنگ دولنگ کفش های پاشنه دار خانم پرستار . مادر هم مثل همیشه متوجه می شود سریع می رود در را باز می کند و بچه ی سوم خانم طبقه سومی را ازش می گیرد . بچه ای که به گفته ی مادر خیلی شبیه من است . ما هیچ پولی برای نگهداری بچه ی سوم خانم پرستار نمی گیریم . مادر بچه را توی گهواره ی بچه گی های من می گذارد. حالا همه سر سفره ی صبحانه نشسته اند به غیر از من. تمام شب را نیمه بیدار مانده بودم و جریان کارون را درون خودم دنبال می کردم (حالا باید بخوابم )همان جا کنار ضبط صوت و بدون اینکه بالشتی زیر سرم باشد می خوابم :اگر صد سال هم در این حالت بخوابم کسی بیدارم نمی کند به غیر از کارون .
(( اونقدر به خودش تزریق کرده بود که تقریبا شبیه یک بشکه آب شده بود به خیال خودش داشت پدر و وارد تنش می کرد خیلیا می گفتن که دیونه شده ولی من می دونستم که از همه ما هم عاقل تر بود فقط نه اینکه تو یه دنیای دیگه زندگی می کرد بعضی وقتا سه شنبه ها رو با پنج شنبه ها بعضی وقتا هم پنج شنبه ها رو با سه شنبه ها اشتباه می گرفت . پول بر می داشت می رفت دنبال آقای دکتر تا بیاردش بالای سر پدر . اوایل مادر خیلی نگرانش بود و غصشو می خورد ولی از وقتی که خانم طبقه ی سومی بچه سومیشو روزا می آورد می زاشت خونه ما آروم تر شده بود . مادر می گفت : بچه خیلی شبیه بچه گی های برادرمه . یادمه وقتی که داداشم عاشق همین خانم طبقه سومی شده بود هر سه شنبه لباسای عید شو تنش می کرد می رفت تو حیاط بیمارستان می نشست تا بلکه خانم پرستار رد بشه و اونم یواشکی دیدش بزنه . اون روزا چشماش یه برق خاصی داشت هنوز توی همین دنیا زندگی می کرد . می رفت رو صندلی می نشست واسه خودش تسبیح می انداخت اما از روزی که رفت خدمت و بر گشت از این رو به اون رو شد خواهرم میگه خدمت بد بختش کرد ولی مادرم میگه باید با پدرت می رفت ))
احساس می کنم درون بدنم تعداد زیادی ماهی وجود دارد که مرتبا به این طرف و آن طرف شنا می کنند صدای گل و لای کارون را از اعماق وجودم می شنوم با هر قلطی که روی قالی می خورم (یا هر جابه جایی بدنم ) صدای شالاپ لجن هایش به گوشم می رسد ،نه مطمئنم امروز پنجشنبه است نه سه شنبه، خیلی چیزها از یادم رفته نگاه هایی که یعنی هستم ولی نباید باشم ،مادرم،خواهرم ،که اگر روی من تف می انداخت بلند می شدم زندگی می کردم . مادر بزرگم که صدای رفتن به توالتش شبها یعنی هنوز من اینجا دراز کشیده ام .نه خیلی بزرگ شده ام. آنقدر بزرگ که بدون کارون نمی توانم باشم آنقدر بزرگ که هیچ اسبابی در خانه برای فروختن نگذاشته ام (همه کپنهایمان را فروخته بودم).
((همه میگفتن باید می بردیمش بیمارستان بستریش می کردیم ولی مگه پدرم نرفت بیمارستان کلی هم ازش عکس گرفتن آخرشم سپردیمش به کارون !))
(هر وقت وارد بیمارستان می شوم بوی تعفن گوشتهایی که روی تختها به امید رشد سلولهای سالم یا نابودی سلولها ی خرابشان خوابیده اند حالم را به هم میزند ) چشمهایم را باز میکنم هشت یا نه ساعت باید خوابیده باشم . هوا تقریبأ رو به تاریک شدن است . رادیو خاموش است یعنی به غیر از من هیچ کس در خانه نیست طبق معمول همه رفته اند بیمارستان ملاقات پدر، پس امروز باید سه شنبه باشد !(نه امروز پنجشنبه است)دوباره صدای کارون توی جمجمه ام می پیچد. آنقدر تنم ورم دارد که به سختی می توانم از جایم بلند شوم تقریبأ نای ایستادن ندارم ولی با هر زوری که شده از جایم بلند می شوم با بلند شدن من صدای لجن ها هم از زیر پوستم به هوا بلند می شود تقریبأ به هیچ دکتری هم احتیاج ندارم. فقط باید آنقدر غذا بخورم که بتوانم راه بروم همین. یک راست می روم طبقه سوم زنگ می زنم. خانم پرستار در را باز می کند. از نگاهش متوجه می شوم که یک نفر غریبه داخل خانه است.(خیلی کم پیش می آید که خانم پرستار مضطرب باشد به گمانم آقای دکتر داخل خانه است )البته من آدم حسودی نیستم فقط باید آنقدر غذا بخورم که بتوانم بروم. خانم طبقه سوم به چشمهای من خیره شده و بلند بلند نفسش را توی صورتم می کشد صورتش کاملا خیس عرق است. چند لحضه ای همینطور به من خیره می ماند بعد می رود داخل آپارتمان وبا یک لیوان شیر برمی گردد. گمان میکنم همین کافی باشد حالا می توانم بروم.
((همیشه پنجشنبه ها بعد از ظهر هممون می رفتیم کنار کارون وواسه ماهی ها نون خرد می کردیم می ریختیم تو آب .مادرم می گفت:ماهی ها مثل ما اونقدر غذا ندارن بخورن که قوت داشته باشن هر جا دلشون می خواد برن، واسه همینم باید بهشون غذا بدیم که قوت داشته باشن هر جا دلشون می خواد برن. اون روز بعداز ظهر هممون نشسته بودیم کنار کارون وواسه ماهی ها نون خرد می کردیم می ریختیم تو آب. من ودخترا تند تند خرد می کردیم ولی مادر ومادربزرگم یواش یواش خرد می کردن و بعد از هر بار که نونارو می ریختن تو آب یه چیزایی ام زیر لبشون زمزمه می کردن (البته همه ی ما به غیر از داداشم که تا حالا اونم باید زده باشه بیرون ).
))
از در حیات که زدم بیرون باد گرمی روی صورتم خورد به خودم اومدم .روبروی خودمو نگاه کردم تازه فهمیدم خانه روبرویی مارا خراب کرده اند احتمالا به جای اون یک آپارتمان شبیه آپارتمان ما می سازند زیاد مهم نیست تنها چیزی که مهم است رفتن است. از کوچه می گذرم نمی دانم چطور شدکه به خیابان اصلی رسیدم ،شهر پر از جنب و جوش است. بوق ماشین ها صدای وزو وز آدم ها می رود توی خونم و از آنجا به مغزم می رسد و استخوان هایم را می لرزاند طوریکه صدا ی لجن ها را می توانم از داخل تنم احساس کنم.مثل یک آدم آهنی که جداره ی خارجی اش را از تیوپ های پر از آب پوشانده اند راه می روم .
سعی می کنم طوری قدم بر دارم که بدنم زیاد تکان نخورد.می دانم اگر این خیابان را تا آخر بروم به کارون می رسم.از مسیر پیاده رو راه می روم و فقط به جلو نگاه می کنم اصلا دوست ندارم به جاده ی وسط خیابان نگاه کنم .ماشینها موتورسیکلت ها و پلیس های راهنمایی آزارم میدهند .اگزوز ها کلافه ام میکنند تمام سعیم بر این است که فقط به جلو نگاه کنم جایی که اگر تا آخرش بروم به کارون میرسم(جلو در اینجا یعنی فقط پیاده رو) آدم هایی که از کنارم رد می شوند تقریبا بوی عرق دم ظهر را می دهند حدودا ساعت 8 شب است ولی این آدم ها هنوز بوی عرق دم ظهر را می دهند .تصمیم می گیرم تند تر حرکت کنم (بوی عرق بیشتر از بوی اگزوز ها آزارم میدهد) .
(( حدودای ساعت هشت شب بود که ما به خونه برگشتیم هیچ کس خونه نبود البته انتظارم نداشتیم کسی باشه.مادر طبق معمول رفت توی آشپزخونه شامو حاظر کنه .مادر بزرگ یه راست رفت سراغ توالت جائیکه از بعد از پنجاه سالگی بیشتر عمرشو اونجا و در حال زور زدن گذرونده.دخترا هم تلویزیونو روشن کردن و نشستن پاش، منم که فندک نداشتم یعنی هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم رفتم سراغ ضبط صوت روشنش کردم و گوش هامو به زور چپوندم توی گوشیهای هد ست.صداش رو هم اونقدر بلند کردم که دیگه هیچ صدایی رو از دورو برم نشنوم .همونجا روبروی ضبط صوت روی قالی بدون اینکه بالشتی زیر سرم بزارم دراز کشیدم. احساس خستگیه شدیدی توی بدنم داشتم سرمو به طرف سقف چرخوندم و همونجور که روی کمر دراز شده بودم به سقف خیره شدم و به موسیقی گوش می دادم چشمام داشتن آروم آروم بسته می شدن احساس خوبی بود یه جور حس بی وزنی دوبعدی، جوریکه فکر می کردم دیگه توی این دنیا نیستم))
به آخر خیابان رسیده ام( آخر خیابان که آخر دنیا نیست؟ هست؟) خیلی پیاده روی کرده ام شاید یک ساعت شاید هم بیشتر میروم کنار کارون سر جای همیشگی در این حوالی هیچ چراغی نیست تنها انعکاس مرده ی نور چراغ های پل که روی سطح آب افتاده اند تا حدودی فضا را روشن کرده . با این حال هوا آنقدر تاریک است که هیچ کس به غیر از کولی ها جر ات نزدیک شدن به کارون را ندارد. می روم سر جای همیشگی کنار همان درخت همیشگی و از زیر همان سنگ همیشگی سرنگم را بر می دارم(امشب آنقدر جسارت دارم که مطمئنم می توانم کارون مثل همه پنج شنبه ها ساکت است و تقریبا هیچ حرفی برای گفتن ندارد) نمی دانم شاید امروز پنج شنبه باشد! داخل محفظه سرنگ پر از خون و خاک خشکیده شده، میروم کنار آب و تا آنجا که جا دارد سرنگ را از کارون پر میکنم (تقریبا سه برابر مقدار همیشگی) بدون هیچ واهمه ای بر می گردم و سر همان تکه سنگ همیشگی می نشینم تنها رگ سالمی که برایم مانده رگ ساعد دست راستم است. تا حالا با دست چپ تزریق نکرده ام ولی مطمئنم که می توانم( لعنتی دست چپم بد جوری میلرزد) ، به کارون خیره می شوم و آرام نوک سرنگ را توی رگ دست راستم فرو می کنم .نوک سرنگ به هدف رسیده ولی به خاطر لرزش دستم قسمتی از رگم را پاره میکند. حالا با فشار انگشت شصت دست چپم آرام آرام کارون را داخل بدنم می فرستم تمام آب داخل سرنگ را تزریق می کنم. سرنگ از دستم رها می شود از روی تکه سنک همیشگی آرام روی زمین می سرم .و به آن تکیه می دهم. کم کم بدنم سبک میشود. نور چراغ های مرده یی که توی آب افتاده اند منظره ی زیبایی را روبروی من ساخته اند .صدای تنبک کولی ها به گوشم می خورد ولی من هنوز محو تماشای کارونم پلک هایم حالا یواش یواش سنگینتر می شوند و روی هم می آیند احساس سبکی می کنم آنقدر سبک که سنگینی جریان کارون را داخل بدنم حس می کنم .
دست راستم یک دفعه سنگین می شود انگار که توده ی ملایمی از ماده دستم را گرفته باشد سرم را بالا می آورم و به زحمت چشم هایم را باز می کنم . با اینکه هوا تاریک است می توانم ببینمش ، پدر است. دستم را محکم می کشد و وادارم می کند از زمین بلند شوم بدون اینکه حرفی بزنیم چند دقیقه ای یا شاید چند ساعتی یا شاید .......به هم خیره می شویم ..... من خسته می شوم ، به سمت کارون بر می گردد و در حالیکه دستم را محکم گرفته من را با خودش به داخل آب می کشد
"پایان"
همه چیز از کارون شروع شده بود و همه چیز به کارون ختم میشد.این قاعده ی ساحل نشینی بود .قانونی که ما ساخته بودیم و به آن پایبند بودیم.من شهادت می دهم که کارون آن شب بسته ای را با خوش می برد بسته طوری با آرامش و انعطاف حرکت می کرد که انگار جزئی از امواج است به سختی کسی می توانست بسته را از امواج کارون تشخیص بدهد . آن شب مه غلیظی داشت کم کم تمام شهر را پر می کرد از مه!. کارون ساکت بود و هیچ حرفی هم نمی زد به نظر می رسید که آن شب حرفی برای گفتن نداشت به گمانم آن شب کارون بغض کرده بود!"

"سربازان ارتش سرخ می نشستند کنار بخاری و سیگار شب یلدا
و سابقا افسانه ی ما را می خواندند"
حسادتم کور نمی شود اگر بگویم :
ماجرا برای نوشتن تو شروع شد
گوساله سامری و عصای موسی که شکست!
وحی شد که بخوان
و من نوشتم:
با همین دست های لا ابالی می چنگمت از زیر زمین بیرون.
من سربازی که همه می گویند از ناخن های لا ابالی تو نمی ترسد
غرابت نزدیکی بین ما بود
و نگاه های تو
که بی شک آزارم نمی دهند
"هی ممانعت می کردی از من بیجا ؟"
بگذار بچکانم انگشتم را
روی گونه هایت
به رسم سربازان ارتش سرخ .
"اطمینانی که هست "
"ما دو تا و قایق بلم ران"
سوار بلم ساعت 25 میشویم به مقصد کارون
"لوندی نکن دختر که مال من باشی"
به طرز فجیعی سینه ام را
ناخن هایت که بنواز
من و سکوت و بلم .......آه
"سر می روی روی من "
قسمت نه یکی می شویم
"لب روی لب با اجبار لذت"
انگشت های پا بهانه می گیرند.
راستی:
"من بلند می شوم بزرگ!"
"تو قرمز میشوی تمام صورتت"
"شرم نگاه های مبهم
موسیقی ملافه های سفید
حواشی تخت خواب قرمز رنگ"
و تمام نمی شوی هر چه بزرگترمیشوم!
غرورت بین ما حکم می کند که
برو
من !
با التماس!
سکوت!
نه!
تکرار نیست اگر بگویم:
دوستت داشتم
پیرهنم را تا دکمه آخر شکافته
بلم ران
ببین!
نه!
نا خدا ببرمان!
"جوخه آتش"
بگذارچنگم روی گونه هایت تیز بشود
تنی که می درمت با ولع
مال من باشی!
"خورشید گه می خورد روز بشود"
چه عشقی که می کشیم و رنجی و لذتی
یک نخ
من نفس
آه
تمام حجم تنت به اکراه منتقل می شود روی کارون
پیچ می خورم دور تنت با موج ها
و حدود سایه روشن ها کماکان نعره می کشند
بمیر در من!
حجم ها بین فاصله ها محدود می شوند.
من و تو به شرط تملیک حجم گرفتیم روی قایق بلم ران!
تا ببردمان
کارون...
که همیشه هست ....سکوت.
نه نفس نه آه
بلم ران حالا تنها سیگار می کشد........
روسری خالی تو و.......
ما.....
لذت کشیدیم میان سایه روشن های قرمز.
"جدال چریک های سرخ برنده نداشت"
نه نداشت.

خودم را پیش پدرم باد کردم تا بفهمد چقدر هندوانه دوست دارم . مریض که شدم
پدرم برای هفت پزشک مجرب نامه نوشت .به ما گفتند برای زندگی کردن نوشتن
کافی نیست . من که خر شده بودم پالانم را تنم کردم و مشغول دویدن روی قله
اورست شدم . آبم تمام شد به کلی خشک شدم و آنقدر سبک که باد من را زیر
درخت خانه همسایه انداخت تا میوه بخورم.شانس آوردم که پدرم خانه نبود . خودم
را تکان دادم هفت بار نفس کشیدم تا هوای زیر درخت خانه همسایه تازه شود بلند
شدم و دستم را به آسمان زدم نزدیک بود که می خواست دستم یخ بزند.ابر ها را
کنار کشیدم تا بهتر ببینم. هیچ خبری از جک و لوبیای سحرآمیز نبود. تنها یک گل
نیمه پژمرده که مثل سگ به من زل زده بود دیده می شد .دستم را دراز کردم که
بچینمش یک هو تعادل میانمان به هم خورد و با کله افتادم توی حیات خلوتمان .
چقدر شانس آوردم که این بار هم پدرم خانه نبود...حالا که مشق هایم تمام شده
خیلی دوست دارم فقط یک بار دیگر روی قله اورست فوتبال بازی کنم.
دگر دیسی
شب با ضمانت یک زن
و هفت پرده وانشده
انسان کماکان حرف نمی زند با مخلوق
شکوا نکن از بی خبری جز به بوسعید
که حاصل لقاح خارج از رحم تو بود
انسان
بیا بیچیزیمان را وارونه کنیم
خاک روی هم بچینیم
به تناسب اندام یک زن
که من را با صلیب می کشد
روی روسپی خانه های حواشی میدان